ریحان های توی گلدان به سمت نور برگشتند و تو به سوی روشنایی ابدی،بابابزرگ!

می دانم که امشب فرشته ی مرگ ، جان زلال تو را فاخرانه به دامن سرسبز فردوس به مصاحبت پدر نازنینم می سپارد و تو در نوبهار دیدار آن که دلم از هجرش هفت خزان را به غم نشست ، خواهی شکفت و ملایک مشتاقانه در برابرت به خاک می افتند ، می دانم چشمان مهربان تو که نگاه دلنشینت را از رخسار اندوهباردنیا دریغ نمودو به دنیای سراسر شادمانی و نعمت که سزاوار زیستن خالصانه ی تو بود ، گشوده خواهد شد ، می دانم که شاید تو در هجوم دل انگیز آن همه خوشی ها که عمری به انتظارش پاک زیستی، نگاه محتاج و جستجو گر مرا از یاد ببری، من، همه ی این ها را می دانم اما چه کنم که برای شیرینی حضورتو و دست های نوازشگرت که در هر دیدار ، زخم دوری پدر را استادانه مرهم می نهاد ، برای احساس لطیف و پدرانه ات که به من آرامش می بخشید ، دلم تنگ است.دلم تنگ است برای؛ سلام های نشاط آفرینت و قصه های ساده و بی ریایت برای دلواپسی های هنگام وداعت قلبم بی قراری می کند و اکنون هرشامگاه که هیاهو ها می خوابند و سکوت شب، زخم های دلم را بیدار می کند ، چشمان اشکبارم را به این امید به دستان خواب می سپارم که شاید بر بال های سبک رویا با تو به گفتگو بنشینم ، دوباره کودکانه بازوان نیرومندت را در آغوش گیرم و تو بر پیشانی ام بوسه ای عمیق و شیرین بنشانی ، سخن بگویی و  من چون همیشه چشم و گوشم را به سادگی بی مانند کلام تو بسپارم ، دوباره بی پروا بخندیم . من از قصه های قشنگ تو و تو از خنده های بلند من و غصه ها بگریزند  آن چنان که آن خانه ی قشنگ کاهگلی با طنین خنده هامان غرق طراوت می شد و چه موسیقی دلنشینی بود  وقتی خنده های جوان و امید وار من در لابه لای خنده های باصلابت تو می پیچید .و اکنون؛

آه صادقانه می گویم، حسن آباد  جیرگوابر بی تو کالبدی بی جان است که چشم به راه رستاخیز و دیدار دوباره ات در اندوهی بیکران روزگار می گذراندو....

دوستت دارم.  عروس  تو ، معصومه حبیبی گوابری