تولدت مبارک بابای نازم

سلام باباجونم

تولدت مبارک خوسدل من.

خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. هزارتاو باز هم بیش تر . به اندازه ی اَلف شَهر.که عاشق خوندن سوره ی قدر بودی و خودم از شما یاد گرفتم.باباجونم امروز رفتم مدرسه.اولین روز بعد از امتحان نوبت اول. مثل گذشته درطول بیست سال تدریسم که همیشه از شما حرف زدم بازهم   وقتی درس می دادم لابه لای صحبتهام از شما حرف زدم.تمام نیرومو جمع کردم تا اشک نریزم. اما نشد بابا بالاخره بغضم ترکید و درست مثل بچه ها گریه کردم. واحد 6 کتاب رو درس دادم.از نقشه برداری و دوربین گرفته تا علایم نقشه ی ساختمانی و در کلاس دیگر از اجزای ساختمان گفتم. اما برای هر قسمتی که تدریس کردم درست مثل گذشته مثال هایم از بابا بود.رعایت حلال و حرام در مساحت کردن زمین ، حدس زدن  اندازه ی محیط اتاق های خانه ، یه وجب و یه بند انگشت شما یعنی 25 سانت،رعایت حریم همسایه وقتی داشتی چپر میکردی حتی چوب های چپر بعد از مدتی جوانه میزد و سرسبز می شد، اهمیت ستون خانه، کوتاه بودن ارتفاع خونه های قدیمی به دلیل نشناختن اهمیت ستون، دیوار جداکننده ی خونه ی ما و عمو و عمه، مصالح به کار رفته در دیوار، مشت زدن عمو به دیوار که آماده اید بیاییم شب نشینی؟ و بعد مشت زدن ما به دیوار که بله با کمال میل.پله ها.که تعداد پله های خونه ی همه ی مارو میدونستی همش هم راست راست رو پله قدم میذاشتی و نرده ی سمت راست پله رو بادستت می گرفتی. تار دوربین نقشه برداری.چشمی روی درهای آپارتمان ها که ازم پرسیدی چرا علامت بعلاوه( تار) نداره بعد بلافاصله خندیدی و گفتی مگه قراره کسی را نشانه بگیریم؟عجب طراحی بودی بابا جونم اونم طراح محوطه. پرتقال تامسون  رو میگفتی مثل چراغ میمونه حیاط رو خوشگل میکنه.آخ بابا بازم بگم؟ این فقط یه اشاره ی کوچولوهست از تمام لحظه هایی که امروز تو مدرسه گذروندم. باباجونم موقع برگشت رفتم قنادی نور تا واسه تولدت شیرینی نارگیلی بخرم اما بسته بود. یادته عاشق این شیرینی بودی بابای من؟ وقتی زنگ میزدم می پرسیدم چیزی نمیخوای بخرم می گفتی همه چی داریم  آخ جانمی جان نارگیل.  یادته باباجونم یه بار یه مهمون واسمون نارگیلی آورده بود رنگ و روش و مزه اش عجیب شبیه نارگیلی های نور بود.روز جمعه ای خواستم بیام دیدنت روی جعبه ی شیرینی نور چند تا از نارگیلی های مهمون رو گذاشتم و آوردم بهت دادم ازم تشکر کردی و یه کمشو خوردی در جعبه رو عقب و جلو کردی بعد روی جعبه رو خوندی جعبه رو بلند کردی زیرش را هم نگاه کردی بعد پرسیدی پسرهای آ. محجوب هنوزم هستن؟ شیرینی پزاش عوض نشدن فوری خنده ام گرفت فدات بشم بابا قربونت برم الهی فوری فهمیده بودی که اونی که دادم دستت ازقنادی نور نبوده.یادته بوسیدمت و گفتم بهت افتخار می کنم بابای باهوش من. بعد چندتا شیرینی رو گذاشتم کنار و اصلش را دادم بهت گفتی آهان حالا شد.همیشه هم نخ شیرینی ها رو جمع می کردی واسه پیوند درختهای مرکبات.می گفتی واسه بستن پیوند، پوست درخت توت خیلی خوبه اما دیگه سخته واست و برای راحتی از این نخ ها استفاده می کنی.

بابا جونم اینو که نوشتم میرم شیرینی بخرم و بعد فردا میبرم روستا به همسایه ها ت بدم برای همه ی اونایی که دلت همش پیششون بود. راستی بابا همش به خدا میگم فقط کاری کن به بابام خوش بگذره دیگه هیچی ازت نمیخوام. بابام لذت ببره از همه ی چیز هایی که وعده شو دادی .باباجون شما هم مثل همیشه پسر خیلی خوبی باش باشه بابا؟ بابایی خوب میدونی از روزی که ترو به آغوش خدا سپردیم برات نوشتم هرروز بیش از دوصفحه. ازشما برای شما نوشتم.  همه ی نوشته هام هست. ولی غصه داره و دوست ندارم مخاطبانم ناراحت بشن. اونا تو دفترم میمونه باشه بابا؟ .دیگه حرف نزنم باشه بابا؟ تولدت مبارک عزیز دل من.راستی بابا جون عاشق تشکر کردن بودی. منم از شما یاد گرفتم.ازت متشکرم بابا که هرچی خاطره واسم گذاشتی همش شیرینه.  اصلا نفسه. متشکرم از همه ی دوستان و همکاران و دانش آموزان عزیزم که بامن همدلی کردند.بازم راستی بابا به قول خودتون  الهم صل علی محمدجان و آل محمدجان.هزارتا صلوات محمدی  هدیه به شما باباجونم.

دلتنگی های من

ریحان های توی گلدان به سمت نور برگشتند و تو به سوی روشنایی ابدی،بابابزرگ!

می دانم که امشب فرشته ی مرگ ، جان زلال تو را فاخرانه به دامن سرسبز فردوس به مصاحبت پدر نازنینم می سپارد و تو در نوبهار دیدار آن که دلم از هجرش هفت خزان را به غم نشست ، خواهی شکفت و ملایک مشتاقانه در برابرت به خاک می افتند ، می دانم چشمان مهربان تو که نگاه دلنشینت را از رخسار اندوهباردنیا دریغ نمودو به دنیای سراسر شادمانی و نعمت که سزاوار زیستن خالصانه ی تو بود ، گشوده خواهد شد ، می دانم که شاید تو در هجوم دل انگیز آن همه خوشی ها که عمری به انتظارش پاک زیستی، نگاه محتاج و جستجو گر مرا از یاد ببری، من، همه ی این ها را می دانم اما چه کنم که برای شیرینی حضورتو و دست های نوازشگرت که در هر دیدار ، زخم دوری پدر را استادانه مرهم می نهاد ، برای احساس لطیف و پدرانه ات که به من آرامش می بخشید ، دلم تنگ است.دلم تنگ است برای؛ سلام های نشاط آفرینت و قصه های ساده و بی ریایت برای دلواپسی های هنگام وداعت قلبم بی قراری می کند و اکنون هرشامگاه که هیاهو ها می خوابند و سکوت شب، زخم های دلم را بیدار می کند ، چشمان اشکبارم را به این امید به دستان خواب می سپارم که شاید بر بال های سبک رویا با تو به گفتگو بنشینم ، دوباره کودکانه بازوان نیرومندت را در آغوش گیرم و تو بر پیشانی ام بوسه ای عمیق و شیرین بنشانی ، سخن بگویی و  من چون همیشه چشم و گوشم را به سادگی بی مانند کلام تو بسپارم ، دوباره بی پروا بخندیم . من از قصه های قشنگ تو و تو از خنده های بلند من و غصه ها بگریزند  آن چنان که آن خانه ی قشنگ کاهگلی با طنین خنده هامان غرق طراوت می شد و چه موسیقی دلنشینی بود  وقتی خنده های جوان و امید وار من در لابه لای خنده های باصلابت تو می پیچید .و اکنون؛

آه صادقانه می گویم، حسن آباد  جیرگوابر بی تو کالبدی بی جان است که چشم به راه رستاخیز و دیدار دوباره ات در اندوهی بیکران روزگار می گذراندو....

دوستت دارم.  عروس  تو ، معصومه حبیبی گوابری